anisaanisa، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

شیرینی زندگی ما

این شبهای لعنتی...

عزیز دلم تو هر پست جدیدی که واست میزارم دوست دارم اولش بگم چقد عاشقتم چقد نفسم به نفست بند چقد عاشق بوی تنتم .نفس مامان چند وقته که شبا تو می خوابی ولی مامان همچنان خواب نداره نمی دونم چرا اون روزای بد از یادم نمی ره تا چشمام و رو هم میزارم یاد اون روزا و شبا وقتی که مریض بودی تو بیمارستان میفتم خیلی سعی میکنم فراموش کنم اما مگه میشه زجر کشیدن جیگر گوشم و فراموش کنم وحشتات و اون اتاق معاینه لعنتی و مگه میتونم فراموش کنم .الان که دارم مینویسم گر گرفتم قلبم داره آتیش میگیره همه اون اتفاقا مثل یه فیلم داره از جلو چشمم رد میشه رفتن ما با آمبولانس رسیدن 1 شب به بیمارستان حضرت رسول من و بابائی تو تو بغلم وحشت زده حال بد تو درگیری های من با دکتر و...
6 بهمن 1390

اسباب کشی...

عشق مامان یه مدت نتونستم واست بنویسم آخه می خواستیم خونمون و عوض کنیم و مامان سرش شلوغ قابل توجه شما خونمون و به خاطر شیطنتهای شما عوض کردیم چون دیگه بزرگ شدی و میخواستی باز ی کنی آتیش بسوزونی این خونه واست کوچیک بود هی میخوردی به درو دیوار ما هم یه خونه خوشمل بزرگتر گرفتیم من و بابائی هم که دوروز تعطیلی بیشتر نداشتیم عزممون و جزم کردیم در عرض دو روز تمام کارارو انجام دادیم و رفتیم خونه جدید اینجا خونمون بزرگتره تازه دریا هم بهمون خیلی نزدیکه این دوروز تو همش خونه پدر جون بودی و حسابی با شیطنت و جیغ بنفش روی همه رو سفید کردی بیچاره عمه جون هر بازی که بلد بود همه جور ادا و اطوار واست در آورد تا ساکت نگهت داره از دالی موشه بگیر تا...   ...
26 دی 1390

اسباب کشی...

عشق مامان یه مدت نتونستم واست بنویسم آخه می خواستیم خونمون و عوض کنیم و مامان سرش شلوغ قابل توجه شما خونمون و به خاطر شیطنتهای شما عوض کردیم چون دیگه بزرگ شدی و میخواستی باز ی کنی آتیش بسوزونی این خونه واست کوچیک بود هی میخوردی به درو دیوار ما هم یه خونه خوشمل بزرگتر گرفتیم من و بابائی هم که دوروز تعطیلی بیشتر نداشتیم عزممون و جزم کردیم در عرض دو روز تمام کارارو انجام دادیم و رفتیم خونه جدید اینجا خونمون بزرگتره تازه دریا هم بهمون خیلی نزدیکه این دوروز تو همش خونه پدر جون بودی و حسابی با شیطنت و جیغ بنفش روی همه رو سفید کردی بیچاره عمه جون هر بازی که بلد بود همه جور ادا و اطوار واست در آورد تا ساکت نگهت داره از دالی موشه بگیر تا... که هیچ...
26 دی 1390

به افتخار پریسا جون

سلام خوچگل مامان این عکست مال اولین روز عید پارسال بود 3 ماه 8 روزت بود آماده شده بودیم بریم خونه پدر جون این عکست و واسه خودت و پریسا جون (دوست مامان)گذاشتم  آخه این عکست و خیلی دوست داره پریسا جوون از این به بعد این عکس و اینجا هم میتونی ببینی ...
3 دی 1390