اسباب کشی...
عشق مامان یه مدت نتونستم واست بنویسم
آخه می خواستیم خونمون و عوض کنیم و مامان سرش شلوغ قابل توجه شما خونمون و به خاطر شیطنتهای شما عوض کردیم چون دیگه بزرگ شدی و میخواستی باز ی کنی آتیش بسوزونی این خونه واست کوچیک بود هی میخوردی به درو دیوار
ما هم یه خونه خوشمل بزرگتر گرفتیم
من و بابائی هم که دوروز تعطیلی بیشتر نداشتیم عزممون و جزم کردیم در
عرض دو روز تمام کارارو انجام دادیم
و رفتیم خونه جدید
اینجا خونمون بزرگتره تازه دریا هم بهمون خیلی نزدیکه این دوروز تو همش خونه پدر جون بودی و حسابی با شیطنت و جیغ بنفش
روی همه رو سفید کردی بیچاره عمه جون هر بازی که بلد بود همه جور ادا و اطوار واست در آورد تا ساکت نگهت داره از دالی موشه بگیر تا....gif)
.gif)
.gif)
که هیچ فایده ای نداشت
قربونت برم که شیطنت و جیغاتم عشقه
وقتی شب من و بابائی اومدیم دنبالت اصلا" بهمون نگاه نکردی و باهامون قهر بودی
البته واسه مامان عادی بود هر وقت یه مدت طولانی تنهات بزارم همینجوری میشی اما تو ماشین مامان وبوس کردی و باهام آشتی کردی
عزیزم مامان دوست نداره هیچ وقت تنهات بزاره بعضی وقتا مجبور میشم عزیز دلم این و بدون من و بابائی خیلی عاشقتیم


اسباب کشی...
