anisaanisa، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

شیرینی زندگی ما

این شبهای لعنتی...

1390/11/6 11:24
نویسنده : مامان آنیسا
348 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم تو هر پست جدیدی که واست میزارم دوست دارم اولش بگم چقد عاشقتم چقد نفسم به نفست بند چقد عاشق بوی تنتم .نفس مامان چند وقته که شبا تو می خوابی ولی مامان همچنان خواب نداره نمی دونم چرا اون روزای بد از یادم نمی ره تا چشمام و رو هم میزارم یاد اون روزا و شبا وقتی که مریض بودی تو بیمارستان میفتم خیلی سعی میکنم فراموش کنم اما مگه میشه زجر کشیدن جیگر گوشم و فراموش کنم وحشتات و اون اتاق معاینه لعنتی و مگه میتونم فراموش کنم .الان که دارم مینویسم گر گرفتم قلبم داره آتیش میگیره همه اون اتفاقا مثل یه فیلم داره از جلو چشمم رد میشه رفتن ما با آمبولانس رسیدن 1 شب به بیمارستان حضرت رسول من و بابائی تو تو بغلم وحشت زده ناراحتحال بد تو درگیری های من با دکتر و نرس بیمارستان عزیز مامان هیچ کدوم اینا یادم نمیره ...حس اون روزای من مثل ماده گرگی بودم که داره از بچش دفاع میکنه به هیچکس اعتماد نداشتم میخواستم محکم تو بغلم فشارت بدم تا هیچکس تو رو از من نگیره.چه روزای بدی بود چقد گریه کردی عزیزم چقد با چشمات التماسم و کردی که تو اون اتاق معاینه تنهات نزارم اما من من لعنتی تورو تنها میزاشتم من و از اتاق بیرون می کردن وقتی می خواستن آنژیو کدتو عوض کنن وقتی میخواستن مایع نخاع بگیرن واسه آزمایش مننژیت چه جوری فراموش کنم .یاد اون روز اول وقتی که عمو جونت اولین بار اومد پیشمون ما که تو اون حال و غربت  عمو رو دیدیم چقد خوشحال شدیم .دلم گرفته دختر قشنگم هر روز از خدا میخوام تو رو صحیح و سالم واسم حفظ کنه خدا رو شکر میکنم واسه امروز که تو خوبی میخوابی وحشتت از بین رفته تو بغلمی میبوسمت بو میکشمت آرزوی منی عزیزم مامان و ببخش و واسش دعا کن قلبش آروم بشه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان رهام
13 بهمن 90 10:58
ناراحت شدم من در جريان مشكل آنيسا جون نبودم ولي خيلي كلافه شدم