اسباب کشی...
عشق مامان یه مدت نتونستم واست بنویسم آخه می خواستیم خونمون و عوض کنیم و مامان سرش شلوغ قابل توجه شما خونمون و به خاطر شیطنتهای شما عوض کردیم چون دیگه بزرگ شدی و میخواستی باز ی کنی آتیش بسوزونی این خونه واست کوچیک بود هی میخوردی به درو دیوار ما هم یه خونه خوشمل بزرگتر گرفتیم من و بابائی هم که دوروز تعطیلی بیشتر نداشتیم عزممون و جزم کردیم در عرض دو روز تمام کارارو انجام دادیم و رفتیم خونه جدید اینجا خونمون بزرگتره تازه دریا هم بهمون خیلی نزدیکه این دوروز تو همش خونه پدر جون بودی و حسابی با شیطنت و جیغ بنفش روی همه رو سفید کردی بیچاره عمه جون هر بازی که بلد بود همه جور ادا و اطوار واست در آورد تا ساکت نگهت داره از دالی موشه بگیر تا... که هیچ...
نویسنده :
مامان آنیسا
10:45



