حکایت من و بی خوابی تو...
شب که میشه
با هزار سلام و صلوات مقدمات خوابت و فراهم میکنم که اگه خدا بخواد خوب بخوابی و من فلک زده ام یه دو ساعت راحت بخوابم
می برمت حموم شیر گرم بهت میدم دندونات و میشورم
خوشمل خوشمل میخوابونمت
خونه هم میشه عین خونه ارواح از دیوار صدا در میاد از من و بابات صدا در نمیاد![]()
به بابائی میگم یعنی میشه امشب خوب بخوابه میگه دعا میکنم خوب بخوابه
دو ساعت که می خوابی شروع می کنی نقی می زنی منم پیش پیش پستونک بوس دوباره خواب![]()
دو ساعت دیگه گریه کوتاه پیش پیش پستونک آب بوس![]()
بار سوم پیش پیش گریه با عصبانیت پستونک پرتش میکنی مامان بیچاره بگرده تا صبح شاید پیداش کنه
آب پس میزنی شیر میخوری
خدا رو شکر این روال اگه خیلی دختر خوبی باشی تا صبح ادامه داره اگه مثل چند شب پیش کلا" بیخواب باشی که ساعت ٢٠/٤ صبح بیدار میشی تا ٣٠/٦ انگشت تو چشم مامان میکنی موهام و میکشی
صبح که مامانت درب و داغون میخواد بره سر کار
شما میخوابی
منم میرم سر کار
بخوابی نخوابی مامان و با با عاشقتن حالا خوب بخوابی بهتر دیگه
صبح به بابائی میگم دعات کار نکرد![]()
![]()


حکایت من و بی خوابی تو...
